غزل شمارهٔ 397
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1ز در در آ و شبستان ما منور کن
11
ز در در آ و شبستان ما منور کن
هوای مجلس روحانیان معطر کن
22
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
33
به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
44
ستاره شب هجران نمیفشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه بر کن
55
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
66
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه صوفیوشم قلندر کن
77
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواَند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
88
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
99
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن
1010
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
1111
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
1212
پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
زمین

