غزل شمارهٔ 303

شاعر: حافظ

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ال

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: غزل

Toggle stanza 1
شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
1
شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
2
أَ حادیاً بجمالِ الحبیبِ قِفْ وَ انْزِل
که نیست صبرِ جمیلم ز اشتیاقِ جَمال
3
حکایتِ شبِ هجران فروگذاشته بِهْ
به شکرِ آن که برافکند پرده روزِ وصال
4
بیا که پردهٔ گلریزِ هفت خانهٔ چشم
کَشیده‌ایم به تَحریرِ کارگاهِ خیال
5
چو یار بر سرِ صلح است و عُذر می‌طلبد
توان گذشت ز جورِ رقیب در همه حال
6
به جز خیالِ دهانِ تو نیست در دلِ تنگ
که کَس مباد چو من در پِیِ خیالِ محال
7
قَتیلِ عشقِ تو شد حافظِ غریب، ولی
به خاکِ ما گذری کن که خونِ مات حلال

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جواب نامه یعقوب سلطان

تبارک الله ازین طایر همایون فال

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14

منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال

به صولجان قضا منقلب ز حال به حال

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 80

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال

خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1353

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال

هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1354

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1355

تعال یا مدد العیش و السرور تعال

تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1369

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 347

چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند

میان عالم و جاهل تألفست محال

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 159

کَسان که تلخیِ حاجت نیازمودَستَند

تُرُش کنند و بِتابند روی از اهلِ سؤال

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 161

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور