Toggle stanza 1
دبیر جهاندیده را پیش خواند
1

دبیر جهاندیده را پیش خواند

بیاورد نزدیک گاهش نشاند

2

یکی نامه بنوشت با داغ و درد

دو دیده پر از خون و رخ لاژورد

3

ز دارای داراب بن اردشیر

سوی قیصر اسکندر شهرگیر

4

نخست آفرین کرد بر کردگار

که زو دید نیک و بد روزگار

5

دگر گفت کز گردش آسمان

خردمند برنگذرد بی‌گمان

6

کزو شادمانیم و زو ناشکیب

گهی در فراز و گهی در نشیب

7

نه مردی بد این رزم ما با سپاه

مگر بخشش و گردش هور و ماه

8

کنون بودنی بود و ما دل به درد

چه داریم ازین گنبد لاژورد

9

کنون گر بسازی و پیمان کنی

دل از جنگ ایران پشیمان کنی

10

همه گنج گشتاسپ و اسفندیار

همان یاره و تاج گوهرنگار

11

فرستم به گنج تو از گنج خویش

همان نیز ورزیدهٔ رنج خویش

12

همان مر ترا یار باشم به جنگ

به روز و شبانت نسازم درنگ

13

کسی را که داری ز پیوند من

ز پوشیده‌رویان و فرزند من

14

بر من فرستی نباشد شگفت

جهانجوی را کین نباید گرفت

15

ز پوشیده‌رویان به جز سرزنش

نباشد ز شاهان برتر منش

16

چو نامه بخواند خداوند هوش

بیاراید این رای پاسخ‌نیوش

17

هیونی ز کرمان بیامد دوان

به نزدیک اسکندر بدگمان

18

سکندر چو آن نامه برخواند گفت

که با جان دارا خرد باد جفت

19

کسی کو گراید به پیوند اوی

به پوشیده‌رویان و فرزند اوی

20

نبیند مگر تخته گور تخت

گر آویخته سر ز شاخ درخت

21

همه به اصفهانند بی‌درد و رنج

ازیشان مبادا که خواهیم گنج

22

تو گر سوی ایران خرامی رواست

همه پادشاهی سراسر تراست

23

ز فرمان تو یک زمان نگذریم

نفس نیز بی‌راه تو نشمریم

24

بکردار کشتی بیامد هیون

دل و دیدهٔ تاجور پر ز خون

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور