Toggle stanza 1
چو بنشست بر گاه شاه اردشیر
1

چو بنشست بر گاه شاه اردشیر

بیاراست آن تخت شاپور پیر

2

کمر بست و ایرانیان را بخواند

بر پایهٔ تخت زرین نشاند

3

چنین گفت کز دور چرخ بلند

نخواهم که باشد کسی را گزند

4

جهان گر شود رام با کام من

ببینند تیزی و آرام من

5

ور ایدونک با ما نسازد جهان

بسازیم ما با جهان جهان

6

برادر جهان ویژه ما را سپرد

ازیرا که فرزند او بود خرد

7

فرستم روان ورا آفرین

که از بدسگالان بشست او زمین

8

چو شاپور شاپور گردد بلند

شود نزد او گاه و تاج ارجمند

9

سپارم بدو گاه و تاج و سپاه

که پیمان چنین کرد شاپور شاه

10

من این تخت را پایکار وی‌ام

همان از پدر یادگار وی‌ام

11

شما یکسره داد یاد آورید

بکوشید و آیین و داد آورید

12

چنان دان که خوردیم و بر ما گذشت

چو مردی همه رنج ما باد گشت

13

چو ده سال گیتی همی داشت راست

بخورد و ببخشید چیزی که خواست

14

نجست از کسی باژ و ساو و خراج

همی رایگان داشت آن گاه و تاج

15

مر او را نکوکار زان خواندند

که هرکس تن‌آسان ازو ماندند

16

چو شاپور گشت از در تاج و گاه

مر او را سپرد آن خجسته کلاه

17

نگشت آن دلاور ز پیمان خویش

به مردی نگه داشت سامان خویش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور