بخش 3
Toggle stanza 1غمی بد دل شاه هاماوران
11
غمی بد دل شاه هاماوران
ز هرگونهای چاره جست اندران
22
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
فرستاده آمد به نزدیک شاه
33
که گر شاه بیند که مهمان خویش
بیاید خرامان به ایوان خویش
44
شود شهر هاماوران ارجمند
چو بینند رخشندهگاه بلند
55
بدینگونه با او همی چاره جست
نهان بند او بود رایش درست
66
مگر شهر و دختر بماند بدوی
نباشدش بر سر یکی باژجوی
77
بدانست سودابه رای پدر
که با سور پرخاش دارد به سر
88
به کاووس کی گفت کاین رای نیست
ترا خود به هاماوران جای نیست
99
ترا بیبهانه به چنگ آورند
نباید که با سور جنگ آورند
1010
ز بهر منست این همه گفتوگوی
ترا زین شدن انده آید بهروی
1111
ز سودابه گفتار باور نکرد
نیامدش زیشان کسی را بمرد
1212
بشد با دلیران و کندآوران
به مهمانی شاه هاماوران
1313
یکی شهر بد شاه را شاهه نام
همه از در جشن و سور و خرام
1414
بدان شهر بودش سرای و نشست
همه شهر سرتاسر آذین ببست
1515
چو در شاهه شد شاه گردنفراز
همه شهر بردند پیشش نماز
1616
همه گوهر و زعفران ریختند
به دینار و عنبر برآمیختند
1717
به شهر اندر آوای رود و سرود
به هم برکشیدند چون تار و پود
1818
چو دیدش سپهدار هاماوران
پیاده شدش پیش با مهتران
1919
ز ایوان سالار تا پیش در
همه در و یاقوت بارید و زر
2020
به زرین طبقها فروریختند
به سر مشک و عنبر همی بیختند
2121
به کاخ اندرون تخت زرین نهاد
نشست از بر تخت کاووس شاد
2222
همی بود یک هفته با می به دست
خوش و خرم آمدش جای نشست
2323
شب و روز بر پیش چون کهتران
میان بسته بد شاه هاماوران
2424
ببسته همه لشکرش را میان
پرستنده بر پیش ایرانیان
2525
بدینگونه تا یکسر ایمن شدند
ز چون و چرا و نهیب و گزند
2626
همه گفته بودند و آراسته
سگالیده از جای برخاسته
2727
ز بربر برینگونه آگه شدند
سگالش چنین بود همره شدند
2828
شبی بانگ بوق آمد و تاختن
کسی را نبد آرزو ساختن
2929
ز بربرستان چون بیامد سپاه
به هاماوران شاددل گشت شاه
3030
گرفتند ناگاه کاووس را
چو گودرز و چون گیو و چون طوس را
3131
چو گوید درین مردم پیشبین
چه دانی تو ای کاردان اندرین
3232
چو پیوستهٔ خون نباشد کسی
نباید برو بودن ایمن بسی
3333
بود نیز پیوسته خونی که مهر
ببرد ز تو تا بگرددت چهر
3434
چو مهر کسی را بخواهی ستود
بباید به سود و زیان آزمود
3535
پسر گر به جاه از تو برتر شود
هم از رشک مهر تو لاغر شود
3636
چنین است گیهان ناپاک رای
به هر باد خیره بجنبد ز جای
3737
چو کاووس بر خیرگی بسته شد
به هاماوران رای پیوسته شد
3838
یکی کوه بودش سر اندر سحاب
برآوردهٔ ایزد از قعر آب
3939
یکی دژ برآورده از کوهسار
تو گفتی سپهرستش اندر کنار
4040
بدان دژ فرستاد کاووس را
همان گیو و گودرز و هم طوس را
4141
همان مهتران دگر را به بند
ابا شاه کاووس در دژ فگند
4242
ز گردان نگهبان دژ شد هزار
همه نامداران خنجرگذار
4343
سراپردهٔ او به تاراج داد
به پرمایگان بدره و تاج داد
4444
برفتند پوشیده رویان دو خیل
عماری یکی درمیانش جلیل
4545
که سودابه را باز جای آورند
سراپرده را زیر پای آورند
4646
چو سودابه پوشیدگان را بدید
ز بر جامهٔ خسروی بردرید
4747
به مشکین کمند اندرآویخت چنگ
به فندق گلان را به خون داد رنگ
4848
بدیشان چنین گفت کاین کارکرد
ستوده ندارند مردان مرد
4949
چرا روز جنگش نکردند بند
که جامهاش زره بود و تختش سمند
5050
سپهدار چون گیو و گودرز و طوس
بدرید دلتان ز آوای کوس
5151
همی تخت زرین کمینگه کنید
ز پیوستگی دست کوته کنید
5252
فرستادگان را سگان کرد نام
همی ریخت خونابه بر گل مدام
5353
جدایی نخواهم ز کاووس گفت
وگرچه لحد باشد او را نهفت
5454
چو کاووس را بند باید کشید
مرا بیگنه سر بباید برید
5555
بگفتند گفتار او با پدر
پر از کین شدش سر پر از خون جگر
5656
به حصنش فرستاد نزدیک شوی
جگر خسته از غم به خون شسته روی
5757
نشستن به یک خانه با شهریار
پرستنده او بود و هم غمگسار
5858
چو بسته شد آن شاه دیهیمجوی
سپاهش به ایران نهادند روی
5959
پراگنده شد در جهان آگهی
که گم شد ز پالیز سرو سهی
6060
چو بر تخت زرین ندیدند شاه
بجستن گرفتند هر کس کلاه
6161
ز ترکان و از دشت نیزهوران
ز هر سو بیامد سپاهی گران
6262
گران لشکری ساخت افراسیاب
برآمد سر از خورد و آرام و خواب
6363
از ایران برآمد ز هر سو خروش
شد آرام گیتی پر از جنگوجوش
6464
برآشفت افراسیاب آن زمان
برآویخت با لشکر تازیان
6565
به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه
بدادند سرها ز بهر کلاه
6666
چنین است رسم سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
6767
سرانجام نیک و بدش بگذرد
شکارست مرگش همی بشکرد
6868
شکست آمد از ترک بر تازیان
ز بهر فزونی سرآمد زیان
6969
سپاه اندر ایران پراگنده شد
زن و مرد و کودک همه بنده شد
7070
همه در گرفتند ز ایران پناه
به ایرانیان گشت گیتی سیاه
7171
دو بهره سوی زاولستان شدند
به خواهش بر پور دستان شدند
7272
که ما را ز بدها تو باشی پناه
چو گم شد سر تاج کاووس شاه
7373
دریغست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
7474
همه جای جنگی سواران بدی
نشستنگه شهریاران بدی
7575
کنون جای سختی و رنج و بلاست
نشستنگه تیزچنگ اژدهاست
7676
کسی کز پلنگان بخوردست شیر
بدین رنج ما را بود دستگیر
7777
کنون چارهای باید انداختن
دل خویش ازین رنج پرداختن
7878
ببارید رستم ز چشم آب زرد
دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
7979
چنین داد پاسخ که من با سپاه
میان بستهام جنگ را کینه خواه
8080
چو یابم ز کاووس شاه آگهی
کنم شهر ایران ز ترکان تهی
8181
پس آگاهی آمد ز کاووس شاه
ز بند کمینگاه و کار سپاه
8282
سپه را یکایک ز کابل بخواند
میان بسته بر جنگ و لشکر براند

