Toggle stanza 1
سپهبد چنان کرد کو راه دید
1

سپهبد چنان کرد کو راه دید

همی دست ازان رزم کوتاه دید

2

چو رستم بیامد مرا پای نیست

جز از رفتن از پیش او رای نیست

3

بباید شدن تا بدان روی چین

گر ایدونک گنجد کسی در زمین

4

درفشش بماندند و او خود برفت

سوی چین و ماچین خرامید تفت

5

سپاه اندر آمد بپیش سپاه

زمین گشت برسان ابر سیاه

6

تهمتن به آواز گفت آن زمان

که نیزه مدارید و تیر و کمان

7

بکوشید و شمشیر و گرز آورید

هنرها ز بالای برز آورید

8

پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش

که نخچیر بیند ببالین خویش

9

سپه سربسر نعره برداشتند

همه نیزه بر کوه بگذاشتند

10

چنان شد در و دشت آوردگاه

که از کشته جایی ندیدند راه

11

برفتند یک بهره زنهار خواه

گریزان برفتند بهری براه

12

شد از بی‌شبانی رمه تال و مال

همه دشت تن بود بی‌دست و یال

13

چنین گفت رستم که کشتن بسست

که زهر زمان بهر دیگر کسست

14

زمانی همی بار زهر آورد

زمانی ز تریاک بهر آورد

15

همه جامهٔ رزم بیرون کنید

همه خوبکاری بافزون کنید

16

چه بندی دل اندر سرای سپنج

که دانا نداند یکی را ز پنج

17

زمانی چو آهرمن آید بجنگ

زمانی عروسی پر از بوی و رنگ

18

بی‌آزاری و جام می‌برگزین

که گوید که نفرین به از آفرین

19

بخور آنچ داری و انده مخور

که گیتی سپنج است و ما بر گذر

20

میازار کس را ز بهر درم

مکن تا توانی بکس بر ستم

21

بجست اندران دشت چیزی که بود

ز زرین وز گوهر نابسود

22

سراسر فرستاد نزدیک شاه

غلامان و اسپان و تیغ و کلاه

23

وزان بهرهٔ خویشتن برگرفت

همه افسر و مشک و عنبر گرفت

24

ببخشید دیگر همه بر سپاه

ز چیزی که بود اندران رزمگاه

25

نشان خواست از شاه توران سپاه

ز هر سو بجستند بی راه و راه

26

نشانی نیامد ز افراسیاب

نه بر کوه و دریا نه بر خشک و آب

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور