بخش 17
Toggle stanza 1چو از روز رخشنده نیمی برفت
11
چو از روز رخشنده نیمی برفت
دل هر دو جنگی ز کینه بتفت
22
به تدبیر یک با دگر ساختند
همه رای بیهوده انداختند
33
که چون شب شود ما شبیخون کنیم
همه دشت و هامون پر از خون کنیم
44
چو کارآگهان آگهی یافتند
دوان زی منوچهر بشتافتند
55
رسیدند پیش منوچهر شاه
بگفتند تا برنشاند سپاه
66
منوچهر بشنید و بگشاد گوش
سوی چاره شد مرد بسیار هوش
77
سپه را سراسر به قارن سپرد
کمینگاه بگزید سالار گرد
88
ببرد از سران نامور سیهزار
دلیران و گردان خنجرگزار
99
کمینگاه را جای شایسته دید
سواران جنگی و بایسته دید
1010
چو شب تیره شد تور با صدهزار
بیامد کمربستهٔ کارزار
1111
شبیخون سگالیده و ساخته
بپیوسته تیر و کمان آخته
1212
چو آمد سپه دید بر جای خویش
درفش فروزنده بر پای پیش
1313
جز از جنگ و پیکار چاره ندید
خروش از میان سپه بر کشید
1414
ز گَردِ سواران هوا بست میغ
چو برق درخشنده پولاد تیغ
1515
هوا را تو گفتی همی برفروخت
چو الماس روی زمین را بسوخت
1616
به مغز اندرون بانگ پولاد خاست
به ابر اندرون آتش و باد خاست
1717
برآورد شاه از کمینگاه سر
نبد تور را از دو رویه گذر
1818
عنان را بپیچید و برگاشت روی
برآمد ز لشکر یکی های هوی
1919
دمان از پس ایدر منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینه خواه
2020
یکی نیزه انداخت بر پشت او
نگونسار شد خنجر از مشت او
2121
ز زین برگرفتش به کردار باد
بزد بر زمین، دادِ مردی بداد
2222
سرش را هم آنگه ز تن دور کرد
دد و دام را از تنش سور کرد
2323
بیامد به لشکرگه خویش باز
به دیدار آن لشکر سرفراز

