Toggle stanza 1
به ایرانیان گفت هنگام من
1

به ایرانیان گفت هنگام من

فراز آمد و تازه شد کام من

2

بخواهید چیزی که باید ز من

که آمد پراگندن انجمن

3

همه مهتران زار و گریان شدند

ز درد شهنشاه بریان شدند

4

همی گفت هرکس که ای شهریار

که را مانی این تاج را یادگار

5

چو بشنید دستان خسرو پرست

زمین را ببوسید و برپای جست

6

چنین گفت کای شهریار جهان

سزد کآرزوها ندارم نهان

7

تو دانی که رستم به ایران چه کرد

به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد

8

چو کاووس کی شد به مازندران

رهی دور و فرسنگهای گران

9

چو دیوان ببستند کاووس را

چو گودرز گردنکش و طوس را

10

تهمتن چو بشنید تنها برفت

به مازندران روی بنهاد تفت

11

بیابان و تاریکی و دیو و شیر

همان جادوی و اژدهای دلیر

12

بدان رنج و تیمار ببرید راه

به مازندران شد به نزدیک شاه

13

بدرید پهلوی دیو سپید

جگرگاه پولاد غندی و بید

14

سر سنجه را ناگه از تن بکند

خروشش برآمد به ابر بلند

15

چو سهراب فرزند کاندر جهان

کسی را نبود از کهان و مهان

16

بکشت از پی کین کاووس شاه

ز دردش بگرید همی سال و ماه

17

وز آن پس کجا رزم کاموس کرد

به مردی به ابر اندر آورد گرد

18

ز کردار او چند رانم سخن

که هم داستانها نیاید به بن

19

اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه

چه ماند بدین شیردل نیک‌خواه

20

چنین داد پاسخ که کردار اوی

به نزدیک ما رنج و تیمار اوی

21

که داند مگر کردگار سپهر

نمایندهٔ کام و آرام و مهر

22

سخنهای او نیست اندر نهفت

نداند کس او را به آفاق جفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور