بخش 6
Toggle stanza 1ازان پس بیاسود لشکر دو روز
11
ازان پس بیاسود لشکر دو روز
سه دیگر چو بفروخت گیتی فروز
22
نبد شاه را روزگار نبرد
به بیچارگی جنگ بایست کرد
33
ابا لشکر نوذر افراسیاب
چو دریای جوشان بد و رود آب
44
خروشیدن آمد ز پردهسرای
ابا نالهٔ کوس و هندی درای
55
تبیره برآمد ز درگاه شاه
نهادند بر سر ز آهن کلاه
66
به پردهسرای رد افراسیاب
کسی را سر اندر نیامد به خواب
77
همه شب همی لشکر آراستند
همی تیغ و ژوپین بپیراستند
88
زمین کوه تا کوه جوشنوران
برفتند با گرزهای گران
99
نبد کوه پیدا ز ریگ و ز شخ
ز دریا به دریا کشیدند نخ
1010
بیاراست قارن به قلب اندرون
که با شاه باشد سپه را ستون
1111
چپ شاه گرد تلیمان بخاست
چو شاپور نستوه بر دست راست
1212
ز شبگیر تا خور ز گردون بگشت
نبد کوه پیدا نه دریا نه دشت
1313
دل تیغ گفتی ببالد همی
زمین زیر اسپان بنالد همی
1414
چو شد نیزهها بر زمین سایهدار
شکست اندر آمد سوی مایهدار
1515
چو آمد به بخت اندرون تیرگی
گرفتند ترکان برو چیرگی
1616
بران سو که شاپور نستوه بود
پراگنده شد هرک انبوه بود
1717
همی بود شاپور تا کشته شد
سر بخت ایرانیان گشته شد
1818
از انبوه ترکان پرخاشجوی
به سوی دهستان نهادند روی
1919
شب و روز بد بر گذرهاش جنگ
برآمد برین نیز چندی درنگ
2020
چو نوذر فرو هشت پی در حصار
برو بسته شد راه جنگ سوار
2121
سواران بیاراست افراسیاب
گرفتش ز جنگ درنگی شتاب
2222
یکی نامور ترک را کرد یاد
سپهبد کروخان ویسه نژاد
2323
سوی پارس فرمود تا برکشید
به راه بیابان سر اندر کشید
2424
کزان سو بد ایرانیان را بنه
بجوید بنه مردم بدتنه
2525
چو قارن شنود آنکه افراسیاب
گسی کرد لشکر به هنگام خواب
2626
شد از رشک جوشان و دل کرد تنگ
بر نوذر آمد بسان پلنگ
2727
که توران شه آن ناجوانمرد مرد
نگه کن که با شاه ایران چه کرد
2828
سوی روی پوشیدگان سپاه
سپاهی فرستاد بی مر به راه
2929
شبستان ماگر به دست آورد
برین نامداران شکست آورد
3030
به ننگ اندرون سر شود ناپدید
به دنب کروخان بباید کشید
3131
ترا خوردنی هست و آب روان
سپاهی به مهر تو دارد روان
3232
همی باش و دل را مکن هیچ بد
که از شهریاران دلیری سزد
3333
کنون من شوم بر پی این سپاه
بگیرم بریشان ز هر گونه راه
3434
بدو گفت نوذر که این رای نیست
سپه را چو تو لشکرآرای نیست
3535
ز بهر بنه رفت گستهم و طوس
بدانگه که برخاست آوای کوس
3636
بدین زودی اندر شبستان رسد
کند ساز ایشان چنان چون سزد
3737
نشستند بر خوان و می خواستند
زمانی دل از غم بپیراستند
3838
پس آنگه سوی خان قارن شدند
همه دیده چون ابر بهمن شدند
3939
سخن را فگندند هر گونه بن
بران برنهادند یکسر سخن
4040
که ما را سوی پارس باید کشید
نباید برین جایگاه آرمید
4141
چو پوشیده رویان ایران سپاه
اسیران شوند از بد کینهخواه
4242
که گیرد بدین دشت نیزه به دست
کرا باشد آرام و جای نشست
4343
چو شیدوش و کشواد و قارن بهم
زدند اندرین رای بر بیش و کم
4444
چو نیمی گذشت از شب دیریاز
دلیران به رفتن گرفتند ساز
4545
بدین روی دژدار بد گژدهم
دلیران بیدار با او بهم
4646
وزان روی دژ بارمان و سپاه
ابا کوس و پیلان نشسته به راه
4747
کزو قارن رزمزن خسته بود
به خون برادر کمربسته بود
4848
برآویخت چون شیر با بارمان
سوی چاره جستن ندادش زمان
4949
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
که بگسست بنیاد و پیوند اوی
5050
سپه سر به سر دل شکسته شدند
همه یک ز دیگر گسسته شدند
5151
سپهبد سوی پارس بنهاد روی
ابا نامور لشکر جنگجوی

