بخش 5
Toggle stanza 1برآسود پس لشکر از هر دو روی
11
برآسود پس لشکر از هر دو روی
برفتند روز دوم جنگجوی
22
رده برکشیدند ایرانیان
چنان چون بود ساز جنگ کیان
33
چو افراسیاب آن سپه را بدید
بزد کوس رویین و صف برکشید
44
چنان شد ز گرد سواران جهان
که خورشید گفتی شد اندر نهان
55
دهاده برآمد ز هر دو گروه
بیابان نبود ایچ پیدا ز کوه
66
برانسان سپه بر هم آویختند
چو رود روان خون همی ریختند
77
به هر سو که قارن شدی رزمخواه
فرو ریختی خون ز گرد سیاه
88
کجا خاستی گُردْ افراسیاب
همه خون شدی دشت چون رود آب
99
سرانجام نوذر ز قلب سپاه
بیامد به نزدیک او رزمخواه
1010
چنان نیزه بر نیزه انداختند
سنان یک به دیگر برافراختند
1111
که بر هم نپیچد بران گونه مار
شهان را چنین کی بود کارزار
1212
چنین تا شب تیره آمد به تنگ
برو خیره شد دست پور پشنگ
1313
از ایران سپه بیشتر خسته شد
وزان روی پیکار پیوسته شد
1414
به بیچارگی روی برگاشتند
به هامون برافگنده بگذاشتند
1515
دل نوذر از غم پر از درد بود
که تاجش ز اختر پر از گرد بود
1616
چو از دشت بنشست آوای کوس
بفرمود تا پیش او رفت طوس
1717
بشد طوس و گستهم با او به هم
لبان پر ز باد و روان پر ز غم
1818
بگفت آنک در دل مرا درد چیست
همی گفت چندی و چندی گریست
1919
از اندرز فرخ پدر یاد کرد
پر از خون جگر لب پر از باد سرد
2020
کجا گفته بودش که از ترک و چین
سپاهی بیاید به ایران زمین
2121
ازیشان ترا دل شود دردمند
بسی بر سپاه تو آید گزند
2222
ز گفتار شاه آمد اکنون نشان
فراز آمد آن روز گردنکشان
2323
کس از نامهٔ نامداران نخواند
که چندین سپه کس ز ترکان براند
2424
شما را سوی پارس باید شدن
شبستان بیاوردن و آمدن
2525
وزان جا کشیدن سوی زاوه کوه
بران کوه البرز بردن گروه
2626
ازیدر کنون زی سپاهان روید
وزین لشکر خویش پنهان روید
2727
ز کار شما دل شکسته شوند
برین خستگی نیز خسته شوند
2828
ز تخم فریدون مگر یک دو تن
برد جان ازین بیشمار انجمن
2929
ندانم که دیدار باشد جزین
یک امشب بکوشیم دست پسین
3030
شب و روز دارید کارآگهان
بجویید هشیار کار جهان
3131
ازین لشکر ار بد دهند آگهی
شود تیره این فر شاهنشهی
3232
شما دل مدارید بس مستمند
که باید چنین بد ز چرخ بلند
3333
یکی را به جنگ اندر آید زمان
یکی با کلاه مهی شادمان
3434
تن کشته با مرده یکسان شود
تپد یک زمان بازش آسان شود
3535
بدادش مران پندها چون سزید
پس آن دست شاهانه بیرون کشید
3636
گرفت آن دو فرزند را در کنار
فرو ریخت آب از مژه شهریار

