Toggle stanza 1
پسر بد مر او را یکی همچو شیر
1

پسر بد مر او را یکی همچو شیر

که ساسان همی خواندی اردشیر

2

دگر دختری داشت نامش همای

هنرمند و بادانش و نیک‌رای

3

همی خواندندی ورا چهرزاد

ز گیتی به دیدار او بود شاد

4

پدر درپذیرفتش از نیکوی

بران دین که خوانی همی پهلوی

5

همای دل‌افروز تابنده ماه

چنان بد که آبستن آمد ز شاه

6

چو شش ماه شد پر ز تیمار شد

چو بهمن چنان دید بیمار شد

7

چو از درد شاه اندرآمد ز پای

بفرمود تا پیش او شد همای

8

بزرگان و نیک‌اختران را بخواند

به تخت گرانمایگان بر نشاند

9

چنین گفت کاین پاک‌تن چهرزاد

به گیتی فراوان نبودست شاد

10

سپردم بدو تاج و تخت بلند

همان لشکر و گنج با ارجمند

11

ولی عهد من او بود در جهان

هم‌انکس کزو زاید اندر نهان

12

اگر دختر آید برش گر پسر

ورا باشد این تاج و تخت پدر

13

چو ساسان شنید این سخن خیره شد

ز گفتار بهمن دلش تیره شد

14

بدو روز و دو شب بسان پلنگ

ز ایران به مرزی دگر شد ز ننگ

15

دمان سوی شهر نشاپور شد

پر آزار بد از پدر دور شد

16

زنی را ز تخم بزرگان بخواست

بپرورد و با جان و دل داشت راست

17

نژادش به گیتی کسی را نگفت

همی داشت آن راستی در نهفت

18

زن پاک‌تن خوب فرزند زاد

ز ساسان پرمایه بهمن نژاد

19

پدر نام ساسانش کرد آن زمان

مر او را به زودی سرآمد زمان

20

چو کودک ز خردی به مردی رسید

دران خانه جز بینوایی ندید

21

ز شاه نشاپور بستد گله

که بودی به کوه و به هامون یله

22

همی بود یکچند چوپان شاه

به کوه و بیابان و آرامگاه

23

کنون بازگردم به کار همای

پس از مرگ بهمن که بگرفت جای

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور