Toggle stanza 1
چو نامه بر کید هندی رسید
1

چو نامه بر کید هندی رسید

فرستادهٔ پادشا را بدید

2

فراوانش بستود و بنواختش

به نیکی بر خویش بنشاختش

3

بدو گفت شادم ز فرمان اوی

زمانی نگردم ز پیمان اوی

4

ولیکن برین گونه ناساخته

بیایم دمان گردن افراخته

5

نباشد پسند جهان‌آفرین

نه نزدیک آن پادشاه زمین

6

هم‌انگه بفرمود تا شد دبیر

قلم خواست هندی و چینی حریر

7

مران نامه را زود پاسخ نوشت

بیاراست بر سان باغ بهشت

8

نخست آفرین کرد بر کردگار

خداوند پیروز و به روزگار

9

خداوند بخشنده و دادگر

خداوند مردی و هوش و هنر

10

دگر گفت کز نامور پادشا

نپیچد سر مردم پارسا

11

نشاید که داریم چیزی دریغ

ز دارندهٔ لشکر و تاج و تیغ

12

مرا چار چیزست کاندر جهان

کسی را نبود آشکار و نهان

13

نباشد کسی را پس از من به نیز

بدین گونه اندر جهان چار چیز

14

فرستم چو فرمان دهد پیش اوی

ازان تازه گردد دل و کیش اوی

15

ازان پس چو فرمایدم شهریار

بیایم پرستش کنم بنده‌وار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور