بخش 2
Toggle stanza 1پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه
11
پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه
بشد آگهی تا به توران سپاه
22
ز نارفتن کار نوذر همان
یکایک بگفتند با بدگمان
33
چو بشنید سالار ترکان پشنگ
چنان خواست کاید به ایران به جنگ
44
یکی یاد کرد از نیا زادشم
هم از تور بر زد یکی تیز دم
55
ز کار منوچهر و از لشکرش
ز گردان و سالار و از کشورش
66
همه نامداران کشورش را
بخواند و بزرگان لشکرش را
77
چو ارجسپ و گرسیوز و بارمان
چو کلباد جنگی هژبر دمان
88
سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگ
که سالار بد بر سپاه پشنگ
99
جهان پهلوان پورش افراسیاب
بخواندش درنگی و آمد شتاب
1010
سخن راند از تور و از سلم گفت
که کین زیر دامن نشاید نهفت
1111
کسی را کجا مغز جوشیده نیست
برو بر چنین کار پوشیده نیست
1212
که با ما چه کردند ایرانیان
بدی را ببستند یک یک میان
1313
کنون روز تندی و کین جستنست
رخ از خون دیده گه شستنست
1414
ز گفت پدر مغز افراسیاب
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
1515
به پیش پدر شد گشاده زبان
دل آگنده از کین کمر برمیان
1616
که شایستهٔ جنگ شیران منم
همآورد سالار ایران منم
1717
اگر زادشم تیغ برداشتی
جهان را به گرشاسپ نگذاشتی
1818
میان را ببستی به کین آوری
بایران نکردی مگر سروری
1919
کنون هرچه مانیده بود از نیا
ز کین جستن و چاره و کیمیا
2020
گشادنش بر تیغ تیز منست
گه شورش و رستخیز منست
2121
به مغز پشنگ اندر آمد شتاب
چو دید آن سهی قد افراسیاب
2222
بر و بازوی شیر و هم زور پیل
وزو سایه گسترده بر چند میل
2323
زبانش به کردار برنده تیغ
چو دریا دل و کف چو بارنده میغ
2424
بفرمود تا برکشد تیغ جنگ
به ایران شود با سپاه پشنگ
2525
سپهبد چو شایسته بیند پسر
سزد گر برآرد به خورشید سر
2626
پس از مرگ باشد سر او به جای
ازیرا پسر نام زد رهنمای
2727
چو شد ساخته کار جنگ آزمای
به کاخ آمد اغریرث رهنمای
2828
به پیش پدر شد پراندیشه دل
که اندیشه دارد همی پیشه دل
2929
چنین گفت کای کار دیده پدر
ز ترکان به مردی برآورده سر
3030
منوچهر از ایران اگر کم شدست
سپهدار چون سام نیرم شدست
3131
چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن
جز این نامداران آن انجمن
3232
تو دانی که با سلم و تور سترگ
چه آمد ازان تیغ زن پیر گرگ؟
3333
نیا زادشم شاه توران سپاه
که ترگش همی سود بر چرخ و ماه
3434
ازین در سخن هیچ گونه نراند
به آرام بر نامهٔ کین نخواند
3535
اگر ما نشوریم بهتر بود
کزین جنبش آشوب کشور بود
3636
پسر را چنین داد پاسخ پشنگ
که افراسیاب آن دلاور نهنگ
3737
یکی نره شیرست روز شکار
یکی پیل جنگی گه کارزار
3838
ترا نیز با او بباید شدن
به هر بیش و کم رای فرخ زدن
3939
نبیره که کین نیا را نجست
سزد گر نخوانی نژادش درست
4040
چو از دامن ابر چین کم شود
بیابان ز باران پر از نم شود
4141
چراگاه اسپان شود کوه و دشت
گیاها ز یال یلان برگذشت
4242
جهان سر به سر سبز گردد ز خوید
به هامون سراپرده باید کشید
4343
سپه را همه سوی آمل براند
دلی شاد بر سبزه و گل براند
4444
دهستان و گرگان همه زیر نعل
بکوبید وز خون کنید آب لعل
4545
منوچهر از آن جایگه جنگجوی
به کینه سوی تور بنهاد روی
4646
بکوشید با قارن رزم زن
دگر گرد گرشاسپ زان انجمن
4747
مگر دست یابید بر دشت کین
برین دو سرافراز ایران زمین
4848
روان نیاگان ما خوش کنید
دل بدسگالان پرآتش کنید
4949
چنین گفت با نامور نامجوی
که من خون به کین اندر آرم به جوی

