بخش 16
Toggle stanza 1چو در کابل این داستان فاش گشت
11
چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
22
برآشفت و سیندخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
33
بدو گفت کاکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست
44
که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
55
مگر شاه ایران ازین خشم و کین
برآساید و رام گردد زمین
66
به کابل که با سام یارد چخید
ازان زخم گرزش که یارد چشید
77
چو بشنید سیندخت بنشست پست
دل چارهجوی اندر اندیشه بست
88
یکی چاره آورد از دل به جای
که بد ژرف بین و فزاینده رای
99
وزان پس دوان دست کرده به کش
بیامد بر شاه خورشید فش
1010
بدو گفت بشنو ز من یک سخن
چو دیگر یکی کامت آید بکن
1111
ترا خواسته گر ز بهر تنست
ببخش و بدان کین شب آبستنست
1212
اگر چند باشد شب دیریاز
برو تیرگی هم نماند دراز
1313
شود روز چون چشمه روشن شود
جهان چون نگین بدخشان شود
1414
بدو گفت مهراب کز باستان
مزن در میان یلان داستان
1515
بگو آنچه دانی و جان را بکوش
وگر چادر خون به تن بر بپوش
1616
بدو گفت سیندخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
1717
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان برگشایم چو تیغ از نیام
1818
بگویم بدو آنچه گفتن سزد
خرد خام گفتارها را پزد
1919
ز من رنج جان و ز تو خواسته
سپردن به من گنج آراسته
2020
بدو گفت مهراب بستان کلید
غم گنج هرگز نباید کشید
2121
پرستنده و اسپ و تخت و کلاه
بیارای و با خویشتن بر به راه
2222
مگر شهر کابل نسوزد به ما
چو پژمرده شد برفروزد به ما
2323
چنین گفت سیندخت کای نامدار
به جای روان خواسته خواردار
2424
نباید که چون من شوم چارهجوی
تو رودابه را سختی آری به روی
2525
مرا در جهان انده جان اوست
کنون با توم روز پیمان اوست
2626
ندارم همی انده خویشتن
ازویست این درد و اندوه من
2727
یکی سخت پیمان ستد زو نخست
پس آنگه به مردی ره چاره جست
2828
بیاراست تن را به دیبا و زر
به در و به یاقوت پرمایه سر
2929
پس از گنج زرش ز بهر نثار
برون کرد دینار چون سیهزار
3030
به زرین ستام آوریدند سی
از اسپان تازی و از پارسی
3131
ابا طوق زرین پرستنده شست
یکی جام زر هر یکی را به دست
3232
پر از مشک و کافور و یاقوت و زر
ز پیروزهٔ چند چندی گهر
3333
چهل جامه دیبای پیکر به زر
طرازش همه گونه گونه گهر
3434
به زرین و سیمین دوصد تیغ هند
جزان سی به زهراب داده پرند
3535
صد اشتر همه مادهٔ سرخ موی
صد استر همه بارکش راه جوی
3636
یکی تاج پرگوهر شاهوار
ابا طوق و با یاره و گوشوار
3737
بسان سپهری یکی تخت زر
برو ساخته چند گونه گهر
3838
برش خسروی بیست پهنای او
چو سیصد فزون بود بالای او
3939
وزان ژندهپیلان هندی چهار
همه جامه و فرش کردند بار

