بخش 2 - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک
Toggle stanza 1یکی مرد بود اندر آن روزگار
11
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
22
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
33
که مرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
44
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی به جای
55
همان گاو دوشا به فرمانبری
همان تازی اسب گزیده مری
66
بز و میش بد شیرور همچنین
به دوشیزگان داده بد پاکدین
77
به شیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی فراز
88
پسر بد مر این پاکدل را یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
99
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
1010
کجا بیور اسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
1111
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
1212
ز اسپان تازی به زرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام
1313
شب و روز بودی دو بهره به زین
ز روی بزرگی نه از روی کین
1414
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد به سان یکی نیکخواه
1515
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
1616
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشایم درست
1717
جوان نیکدل گشت فرمانش کرد
چنان چون بفرمود سوگند خورد
1818
که راز تو با کس نگویم ز بن
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
1919
بدو گفت جز تو کسی کدخدای
چه باید همی با تو اندر سرای
2020
چه باید پدر کش پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
2121
زمانه برین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
2222
بگیر این سر مایهور جاه او
تو را زیبد اندر جهان گاه او
2323
بر این گفتهٔ من چو داری وفا
جهاندار باشی یکی پادشا
2424
چو ضحاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
2525
به ابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوی کاین از در کار نیست
2626
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان من
2727
بماند به گردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
2828
سر مرد تازی به دام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
2929
بپرسید کاین چاره با من بگوی
نتابم ز رای تو من هیچ روی
3030
بدو گفت من چاره سازم ترا
به خورشید سر برفرازم ترا
3131
مر آن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
3232
گرانمایه شبگیر برخاستی
ز بهر پرستش بیاراستی
3333
سر و تن بشستی نهفته به باغ
پرستنده با او ببردی چراغ
3434
بیاورد وارونه ابلیس بند
یکی ژرف چاهی به ره بر بکند
3535
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه
به خاشاک پوشید و بسترد راه
3636
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
3737
به چاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدانپرست
3838
به هر نیک و بد شاه آزاد مرد
به فرزند بر نازده باد سرد
3939
همی پروریدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
4040
چنان بدگهر شوخ فرزند او
بگشت از ره داد و پیوند او
4141
به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدم من این داستان
4242
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر
4343
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
4444
فرومایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر
4545
به سر بر نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشید سود و زیان

