Toggle stanza 1
چو بنشست بهرام بهرامیان
1

چو بنشست بهرام بهرامیان

ببست از پی داد و بخشش میان

2

به تاجش زبرجد برافشاندند

همی نام کرمان شهش خواندند

3

چنین گفت کز دادگر یک خدای

خرد بادمان بهره و داد و رای

4

سرای سپنجی نماند به کس

ترا نیکوی باد فریادرس

5

به نیکی گراییم و فرمان کنیم

به داد و دهش دل گروگان کنیم

6

که خوبی و زشتی ز ما یادگار

بماند تو جز تخم نیکی مکار

7

چو شد پادشاهیش بر چار ماه

برو زار بگریست تخت و کلاه

8

زمانه برین سان همی بگذرد

پیش مردم آزور بشمرد

9

می لعل پیش آور ای روزبه

چو شد سال گوینده بر شست و سه

10

چو بهرام دانست کامدش مرگ

نهنگی کجا بشکرد پیل و کرگ

11

جهان را به فرزند بسپرد و گفت

که با مهتران آفرین باد جفت

12

بنوش و بباز و بناز و ببخش

مکن روز بر تاج و بر تخت دخش

13

چو برگشت بهرام را روز و بخت

به نرسی سپرد آن زمان تاج و تخت

14

چنین است و این را بی‌اندازه دان

گزاف فلک هر زمان تازه دان

15

کنون کار نرسی بگویم همی

ز دل زنگ و زنگار شویم همی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور