Toggle stanza 1
بایوان شد و نامه پاسخ نوشت
1

بایوان شد و نامه پاسخ نوشت

بباغ بزرگی درختی بکشت

2

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو بود روشن دل و بختیار

3

خداوند ناهید و گردان سپهر

کزویست پرخاش و آرام و مهر

4

سپهری برین گونه بر پای کرد

شب و روز را گیتی آرای کرد

5

یکی را چنین تیره‌بخت آفرید

یکی را سزاوار تخت آفرید

6

غم و شادمانی ز یزدان شناس

کزویست هر گونه بر ما سپاس

7

رسید آنچ دادی بدین بارگاه

اسیران و پیلان و تخت و کلاه

8

هیونان بسیار و افگندنی

ز پوشیدنی هم ز گستردنی

9

همه آلت ناز و سورست و بزم

بپیش تو زین سان که آید برزم

10

مگر آنکسی کش سرآید بپیش

بدین گونه سیر آید از جان خویش

11

وزان رنج بردن ز توران سپاه

شب و روز بودن به آوردگاه

12

ز کارت خبر بد مرا روز و شب

گشاده نکردم به بیگانه لب

13

شب و روز بر پیش یزدان پاک

نوان بودم و دل شده چاک چاک

14

کسی را که رستم بود پهلوان

سزد گر بماند همیشه جوان

15

پرستنده چون تو ندارد سپهر

ز تو بخت هرگز مبراد مهر

16

نویسنده پردخته شد ز آفرین

نهاد از بر نامه خسرو نگین

17

بفرمود تا خلعت آراستند

ستام و کمرها بپیراستند

18

صد از جعد مویان زرین کمر

صد اسپ گرانمایه با زین زر

19

صد اشتر همه بار دیبای چین

صد اشتر ز افگندنی هم چنین

20

ز یاقوت رخشان دو انگشتری

ز خوشاب و در افسری بر سری

21

ز پوشیدن شاه دستی بزر

همان یاره و طوق و زرین کمر

22

سران را همه هدیه‌ها ساختند

یکی گنج زین سان بپرداختند

23

فریبرز با تاج و گرز و درفش

یکی تخت زرین و زرینه کفش

24

فرستاد و فرمود تا بازگشت

از ایران بسوی سپهبد گذشت

25

چنین گفت کز جنگ افراسیاب

نه آرام باید نه خورد و نه خواب

26

مگر کان سر شهریار گزند

بخم کمند تو آید ببند

27

فریبرز برگشت زان بارگاه

بکام دل شاه ایران سپاه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور