Toggle stanza 1
جهاندیده گودرز برپای خاست
1

جهاندیده گودرز برپای خاست

بیاراست با شاه گفتار راست

2

چنین گفت کای شاه پیروز بخت

ندیدیم چون تو خداوند تخت

3

ز گاه منوچهر تا کیقباد

ز کاووس تا گاه فرخ نژاد

4

به پیش بزرگان کمر بسته‌ام

بی‌آزار یک روز ننشسته‌ام

5

نبیره پسر بود هفتاد و هشت

کنون ماند هشت و دگر برگذشت

6

همان گیو بیداردل هفت سال

به توران زمین بود بی‌خورد و هال

7

به دشت اندرون گور بد خوردنش

هم از چرم نخچیر پیراهنش

8

به ایران رسید آنچه بد شاه دید

که تیمار او گیو چندی کشید

9

جهاندار سیر آمد از تاج و گاه

هم او چشم دارد به نیکی ز شاه

10

چنین داد پاسخ که بیش است از این

که بر گیو بادا هزار آفرین

11

خداوند گیتی ورا یار باد

دل بدسگالانش پرخار باد

12

کم و بیش ما پاک بر دست تست

که روشن روان بادی و تن درست

13

بفرمود عهد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جای مهان

14

نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر

یکی نامه از پادشا بر حریر

15

یکی مهر زرین بر او برنهاد

بر آن نامه شاه آفرین کرد یاد

16

که یزدان ز گودرز خشنود باد

دل بدسگالانش پر دود باد

17

به ایرانیان گفت گیو دلیر

مبادا که آید ز کردار سیر

18

بدانید کو یادگار من است

به نزد شما زینهار من است

19

مر او را همه پاک فرمان برید

ز گفتار گودرز بر مگذرید

20

ز گودرزیان هرکه بد پیش‌رو

یکی آفرینی بگسترد نو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور