بخش 3
Toggle stanza 1برفت از لب رود نزد پشنگ
11
برفت از لب رود نزد پشنگ
زبان پر ز گفتار و کوتاه چنگ
22
بدو گفت کای نامبردار شاه
ترا بود ازین جنگ جستن گناه
33
یکی آنکه پیمان شکستن ز شاه
بزرگان پیشین ندیدند راه
44
نه از تخم ایرج جهان پاک شد
نه زهر گزاینده تریاک شد
55
یکی کم شود دیگر آید به جای
جهان را نمانند بیکدخدای
66
قباد آمد و تاج بر سر نهاد
به کینه یکی نو در اندر گشاد
77
سواری پدید آمد از تخم سام
که دستانش رستم نهادهست نام
88
بیامد بسان نهنگ دژم
که گفتی زمین را بسوزد به دم
99
همی تاخت اندر فراز و نشیب
همی زد به گُرز و به تیغ و رکیب
1010
ز گُرزش هوا شد پر از چاک چاک
نیرزید جانم به یک مشت خاک
1111
همه لشکر ما به هم بردرید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
1212
درفش مرا دید بر یک کران
به زین اندر آورد گُرز گران
1313
چنان برگرفتم ز زین خدنگ
که گفتی ندارم به یک پشه سنگ
1414
کمربند بگسست و بند قبای
ز چنگش فتادم نگون زیر پای
1515
بدان زور هرگز نباشد هژبر
دو پایش به خاک اندر و سر به ابر
1616
سواران جنگی همه همگروه
کشیدندم از پیش آن لخت کوه
1717
تو دانی که شاهی دل و چنگ من
به جنگ اندرون زور و آهنگ من
1818
به دست وی اندر یکی پشهام
وزان آفرینش پر اندیشهام
1919
یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ
نه هوش و نه دانش نه رای و درنگ
2020
عنان را سپرده بران پیل مست
یکی گُرزهٔ گاوپیکر بدست
2121
همانا که کوپال سیصدهزار
زدندش بران تارک ترگدار
2222
تو گفتی که از آهنش کردهاند
ز سنگ و ز رویش برآوردهاند
2323
چه دریاش پیش و چه ببر بیان
چه درنده شیر و چه پیل ژیان
2424
همیتاخت یکسان چو روز شکار
به بازی همیآمدش کارزار
2525
چنو گر بدی سام را دستبرد
به ترکان نماندی سرافراز گرد
2626
جز از آشتی جستنت رای نیست
که با او سپاه ترا پای نیست
2727
زمینی کجا آفریدون گرد
بدانگه به تور دلاور سپرد
2828
به من داده بودند و بخشیده راست
ترا کین پیشین نبایست خواست
2929
تو دانی که دیدن نه چون آگهیست
میان شنیدن همیشه تهیست
3030
گلستان که امروز باشد ببار
تو فردا چنی گل نیاید بکار
3131
از امروز کاری بفردا ممان
که داند که فردا چه گردد زمان؟
3232
ترا جنگ ایران چو بازی نمود
ز بازی سپه را درازی فزود
3333
نگر تا چه مایه ستام بزر
هم از ترگ زرین و زرین سپر
3434
همان تازی اسپان زرین لگام
همان تیغ هندی به زرین نیام
3535
ازین بیشتر نامداران گرد
قباد اندر آمد به خواری ببرد
3636
چو کلباد و چون بارمان دلیر
که بودی شکارش همه نره شیر
3737
خزروان کجا زال بشکست خرد
نمودش به گُرز گران دستبرد
3838
شماساس کینتوز لشکرپناه
که قارن بکشتش به آوردگاه
3939
جزین نامدران کین صدهزار
فزون کشته آمد گه کارزار
4040
بتر زین همه نام و ننگ شکست
شکستی که هرگز نشایدش بست
4141
گر از من سر نامور گشتهشد
که اغریرث پرخرد کشتهشد
4242
جوانی بد و نیکی روزگار
من امروز را دی گرفتم شمار
4343
که پیش آمدندم همان سرکشان
پس پشت هر یک درفشی کشان
4444
بسی یاد دادندم از روزگار
دمان از پس و من دوان زار و خوار
4545
کنون از گذشته مکن هیچ یاد
سوی آشتی یاز با کیقباد
4646
گرت دیگر آید یکی آرزوی
به گرد اندر آید سپه چارسوی
4747
به یک دست رستم که تابنده هور
گه رزم با او نتابد به زور
4848
به روی دگر قارن رزمزن
که چشمش ندیدهست هرگز شکن
4949
سه دیگر چو کشواد زرینکلاه
که آمد به آمل ببرد آن سپاه
5050
چهارم چو مهراب کابل خدای
که دستور شاهست و زابل خدای

