بخش 8 - مثنوی
Toggle stanza 1جز حدیث تو من نمیدانم
11
جز حدیث تو من نمیدانم
خامشی از سخن نمیدانم
22
در کمند غم تو پا بستم
وز می اشتیاق تو مستم
33
دیدهٔ ما، اگر چه بینور است
لیک نزدیک بین هر دور است
44
ساکن است او، مگر تو بشتابی
در نیابد، مگر تو دریابی
55
گرچه ما خود نه مرد عشق توایم
لیک جویان درد عشق توایم
66
طالبان را ره طلب بگشای
راه مقصود را به ما بنمای
77
دل و دنیای خویش در کویت
همه دادم به دیدن رویت
88
یارب، این دولتم میسر باد
که به دیدار دوست گردم شاد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

