غزل شمارهٔ 4
Toggle stanza 1کشیدم رنج بسیاری دریغا
11
کشیدم رنج بسیاری دریغا
به کام من نشد کاری دریغا
22
به عالم، در که دیدم باز کردم
ندیدم روی دلداری دریغا
33
شدم نومید کاندر چشم امید
نیامد خوب رخساری دریغا
44
ندیدم هیچ گلزاری به عالم
که در چشمم نزد خاری دریغا
55
مرا یاری است کز من یاد نارد
که دارد این چنین یاری؟ دریغا
66
دل بیمار من بیند نپرسد
که چون شد حال بیماری؟ دریغا
77
شدم صدبار بر درگاه وصلش
ندادم بار یک باری دریغا
88
ز اندوه فراقش بر دل من
رسد هر لحظه تیماری دریغا
99
به سر شد روزگارم بیرخ تو
نماند از عمر بسیاری دریغا
1010
نپرسد از عراقی، تا بمیرد
جهان گوید که: مرد، آری دریغا

