غزل شمارهٔ 41
شاعر: عراقی
Toggle stanza 1باز هجر یار دامانم گرفت
11
باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت
22
چنگ در دامان وصلش میزدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
33
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت
44
در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت
55
آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت
66
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هرچه کردم عاقبت آنم گرفت

