غزل شمارهٔ 2740
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی
سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی
سایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی
از شعاع مهر یکسر خاکساری میچکد
بر جبین چرخ هم خطیست با افتادگی
سجده را در خاک راهش گر عروج آبروست
میشود چون دانهام آخر عصا افتادگی
نیست راحت جز به وضع خاکساری ساختن
با زمین سرکن چو نقش بوریا افتادگی
استقامت نیست ساز کهنهٔ دیوار جهد
عضو عضوت میزند موج زپا افتادگی
بی عرق یک سجده از پیشانی من گل نکرد
میکند بر عجز حالم گریهها افتادگی
چون غبار رفته از خود دست و پایی میزنم
تا به فریادم رسد آخر کجا افتادگی
آستانش از سجودم بسکه ننگ آلوده است
آب میگردد چو شبنم ازحیا افتادگی
تا به چشم نقش پایی راه عبرت واکنم
پیکرم را کاش سازد توتیا افتادگی
با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم
همچو زلف یار مینازد به ما افتادگی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سرفرازی را نباشد جنگ با افتادگی
دولت خورشید را دارد بپا افتادگی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6696
بی نیازست از دلیل و رهنما افتادگی
می رود منزل به منزل جاده با افتادگی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6697
بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی
سبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2739
کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی
قطره را شد سوی دریا رهنما افتادگی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2741
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

