غزل شمارهٔ 1977
Toggle stanza 1چون تپش در دل نفس دزدیدهام
11
چون تپش در دل نفس دزدیدهام
موجم اما در گهر لغزیدهام
22
مستیام از مشرب میناگریست
هر قدر بالیدهام کاهیدهام
33
رفتن رنگم به آن کو میبرد
از که راه خانهات پرسیدهام
44
حیرتم آیینهٔ تحقیق نیست
اینقدر دانم که چیزی دیدهام
55
فطرت شمع از گدازم روشن است
سوختن را آبرو فهمیدهام
66
عالم رنگست سر تا پای من
در خیالت گرد خود گردیدهام
77
چون سحر از وحشتم غافل مباش
تا گریبان دامن از خود چیدهام
88
کسوت هستی چه دارد جز نفس
از همین تار اینقدر بالیدهام
99
رنگ تا باقیست آزادیکجاست
بهر خود چونگل نفس دزدیدهام
1010
عمرها شد از خم دیوار عجز
سایه پیدا کردهام خوابیدهام
1111
شرم هستی از خود آگاهم نخواست
تا شدم عریان مژه پوشیدهام
1212
بیدل افسون کری هم عالمی است
گوشم اما حرف کس نشنیدهام
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

