غزل شمارهٔ 1730
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1غبار ره شو و سرکوب صد حشم برخیز
11
غبار ره شو و سرکوب صد حشم برخیز
شه قلمرو فقری به این علم برخیز
22
به فیض عام ز امید قطع نتوان کرد
زبخت خفته میندیش و صبحدم برخیز
33
غبار دل به زمین نقش خواهدت بستن
کنون که بار سر و دوش توست کم برخیز
44
فرونشستهتر از جسم مرده است جهان
دو روز گو به جنون جوشی ورم برخیز
55
ز اغنیا به تواضع مباش غرهٔ امن
چو اعتماد ز دیوارهای خم برخیز
66
حریف معنی تحقیق بودن آسان نیست
به سرنگونی جاوید چون قلم برخیز
77
شریک غفلت و آگاهی رفیقان باش
به خواب چون مژهها با هم و به هم برخیز
88
غبار هرزهدو دشت آفتی چه بلاست
تو راکه گفت ز خاک ره عدم برخیز؟
99
درای قافلهٔ صبح میدهد آواز
که ای ستمزده رفتیم ما، تو هم برخیز
1010
چو شمع سیرگریبان عصای همت تست
به خود فرو رو و از فرق تا قدم برخیز
1111
در این ستمکده نومید خفتهای بیدل
به آرزوی دلت میدهم قسم برخیز
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

