غزل شمارهٔ 1411

Toggle stanza 1
از قضا بر خوان ممسک‌ گر کسی نان بشکند
1

از قضا بر خوان ممسک‌ گر کسی نان بشکند

تا قیامت منتش بی‌سنگ دندان بشکند

2

راحت اهل وفا خواهی مخواه آزار دل

تا مباد این شیشه بزم می‌پرستان بشکند

3

اینچنین‌کز عاجزی بی‌دست و پا افتاده‌ایم

رنگ‌هم از سعی‌ما مشکل‌که آسان بشکند

4

بحر لبریز سرشک از پیچ‌وتاب موج ها ست

آب‌می‌گردد در آن‌چشمی‌که مژگان بشکند

5

زبر چرخ آرامها یکسرکمینگاه رم است

گرد ما آن به‌ که بیرون زین بیابان بشکند

6

ساغر قربانیان از گردش افتاده‌ست‌، کاش

دور مژگانی خمار چشم حیران بشکند

7

وحشتی‌ دارم درین‌ گلشن‌ که چون اوراق‌ گل

رنگ اگر درگردش‌آرم طرف دامان بشکند

8

یک تامل گر شود صرف خیال نیستی

ای بسا گردن‌ که از بار گریبان بشکند

9

عجز بنیادی‌، بر اسباب تجمل ناز چند

رنگ می‌باید کلاه ناتوانان بشکند

10

درگلستانی‌که نالد بیدل از شوق رخت

آه بلبل خار در چشم بهاران بشکند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور