غزل شمارهٔ 956
Toggle stanza 1تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد
11
تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد
چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد
22
این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد
مضمون نفس وحشیست کس تا بهکجا بندد
33
ازشبنم ما زبن باغ طرفی نتوان بستن
خونی که به این رنگست دست که حنا بندد
44
سرگشتهٔ سوداییم تاکی هوس دستار
کم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد
55
بیسعی فنا ظالم ازخشم نپوشد چشم
آتش ته خاکستر احرام حیا بندد
66
نقش بد و نیک آسان از دل نتوان شستن
آیینه مگر زنگار بر روی صفا بندد
77
در عذر اجابت کوش گر حرص گداطینت
ابرام تمنایی بر دست دعا بندد
88
زحمتکش این منزل تا وارهد از آفات
دیوار و دری گر نیست باید مژهها بندد
99
تمثالی ازین صحرا جز خاک نمایان نیست
کو آبله تا عبرت آیینه به پا بندد
1010
واپس نپسندد عشق افسردگی ما را
گر سکته تامل کرد بحرش چه جدا بندد
1111
عالم همه موهومیست بگذار که بیدل هم
چون تهمت موهومی خود را همه جا بندد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

