غزل شمارهٔ 633
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست
11
مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست
که تا قدم زدهام پای بر دل افتادست
22
به قدر سعی دراز است راه مقصد ما
وگرنه در قدم عجز منزل افتادست
33
نفس نمانده و من میکشم کدورت جسم
گذشته لیلی وکارم به محمل افتادست
44
امید گوهر دیگر ازین محیط کراست
همین بس استکهگردی به ساحل افتادست
55
چو سروگرچه نداربم طواف آزادی
رسیدهایم به پایی که در گل افتادست
66
تو درکناری و ما بیخبر، علاجی نیست
فروغ شمع تو بیرون محفل افتادست
77
به غیر نفی چه اثبات میتوانکردن
طلسم هستی ما سخت باطل افتادست
88
زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن
که زیر خاک هم آتش به حاصل افتادست
99
تبسم که به خون بهار تیغ کشید
که خنده بر لبگل نیم بسمل افتادست
1010
نه نقش پاست که در وادی طلب پیداست
ز کاروان جرسی چند بیدل افتادست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

