غزل شمارهٔ 2252

Toggle stanza 1
نشد از سعی تمکین وحشتی آسودگی رامم
1

نشد از سعی تمکین وحشتی آسودگی رامم

تپیدنها چو بسمل ریخت آخر رنگ آرامم

2

حصاری دارم از گمگشتگی در عالم وحشت

نگردد سنگسار شهرت از نقش نگین نامم

3

چه سازم با هجوم آبله غیر از زمینگیری

دل خون بسته‌ای پامال می‌گردد به هرگامم

4

خط پرگار دارد ریشهٔ تخم‌ کمال اینجا

مبادا پختگی گردد دلیل فطرت خامم

5

درین گلشن بهار حیرتم آیینه‌ها دارد

اگر طایر شوم طاووسم و، ور نخل‌، بادامم

6

ز قید من علایق آب در غربال می‌باشد

رهایی محضری دارد به مهر حلقهٔ دامم

7

جنون دارد ز مغز استخوانم شعله انگیزی

به طوف سوختن هم‌کسوت شمع است احرامم

8

خجالت می‌کشم ازشوخی اظهارمخموری

ندارم باده تا بال صدایی ترکند جامم

9

جنون ساز نقط‌ کردم فغانها صرف خط‌ کردم

ولی از سستی طالع‌ کسی نشنید پیغامم

10

به هر واماندگی ناچار می‌باید ز خود رفتن

تحیر می‌شمارد در دل مو گهرگامم

11

سراغ تیره بختی هم نمی‌یابم به آسانی

بسوزم خوبش را چون شمع تا روشن شود شامم

12

ز بس بار خجالت می‌کشم از زندگی بیدل

نگین در خود فرو رفته‌ست از سنگینی نامم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور