غزل شمارهٔ 1587
Toggle stanza 1ظالم چه خیال است مؤدب بهدر آید
ظالم چه خیال است مؤدب بهدر آید
آن نیست کجی کز دم عقرب بهدر آید
می چارهگر کلفت زهاد نگردید
توفان مگر از عهدهٔ مذهب بهدر آید
آرام زمانیست که در علم یقینت
تاثیر ز جمعیت کوکب بهدر آید
جز سوختن افسردهدلان هیچ ندارند
رحم است به خشتی که ز قالب بهدر آید
با بخت سیه چارهٔ خوابم چه خیال است
بیدار شود سایه چو از شب بهدر آید
زین مرحله خوابانده به در زن که مبادا
آواز سوار از سم مرکب بهدرآید
چون ماه نو از شرم زمینبوس تو داغم
هرچند که پیشانیام از لب به در آید
خطی ز سیهکاری من ثبت جبین است
ترسمکه زند جوش و مرکب بهدر آید
آنجا که غبار اثر از خوی تو گیرند
آتش تریش چون عرق از تب بهدرآید
گر پرتو حسن تو به این برق شکوه است
خورشید هم از خانه مگر شب بهدرآید
در خلوت دل صحبت اوهام وبال است
بیزارم از آن حلقه که یارب به در آید
بیدل چقدر تشنهٔ اخفاست معانی
در گوش خزد هرقدر از لب بهدر آید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

