غزل شمارهٔ 1132
Toggle stanza 1جام غرور کدام رنگ توان زد
11
جام غرور کدام رنگ توان زد
شیشه نداریم بر چه سنگ توان زد
22
.از هوسم واخرید عذر ضعیفی
آبلهبوسی به پای لنگ توان زد
33
قطره محال است بی گهر دل جمعت
سست مگیر آن گره که تنگ توان زد
44
نقش نگینخانهٔ هوس اگر این است
گل به سر نامها ز ننگ توان زد
55
کوس و دهل مایهٔ شعور ندارد
دنگ نهای چند دنگ دنگ توان زد
66
بس که شکستند عهدهای مروت
بر سر یاران پرکلنگ توان زد
77
چشم گشا لیک بر رخ مژه بستن
آینه باش آنقدر که زنگ توان زد
88
دور چه ساغر زند کسی به تخیل
خنده مگر بر جهان بنگ توان زد
99
دامن مقصد که میکشد ز کف ما
گربهگریبان خویش چنگ توان زد
1010
سخت چو فواره غافلی زته پا
سر به هوا تا کجا شلنگ توان زد
1111
بیدل از اندوه اعتبار برون آ
تا پری این شیشهها به سنگتوان زد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

