غزل شمارهٔ 477
Toggle stanza 1خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است
11
خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است
ازکه دورمکه به خود ساختنم دشوار است
22
عرق شرم تو، ازچشم جهان، شست نگاه
گرتو خجلت نکشی، آینهها بسیار است
33
گوشهٔ چشم تو محرومیکس نپسندد
گر تغافل مژه خواباند نگه بیدار است
44
نرود حق وفای ادب ازگردن ما
موج را بستنگوهرگره زنار است
55
در مقامیکه جنون نشئهٔ عزت دارد
پای بیآبله یکسر، سر بیدستار است
66
آبرو تا بهکجا، خاک مذلت نشود
حرص در سعی طلب، آنچه ندارد، عار است
77
زر و سیمیکهکنی جمع وبه درویش دهی
طبعگر ننگ فضولی نکشد ایثار است
88
خواجه تا چند نبندد به تغافل درگوش
شور هنگامهٔ محتاج دماغ افشار است
99
تاکیاندوهکج و راست ز دنیا بردن
مهرهٔ عرصهٔ شطرنج به صد رفتار است
1010
غافلان، چند هوا تاز جنون باید بود
کسوت سرکشی شمعگریبانوار است
1111
بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد
جادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

