غزل شمارهٔ 2733

Toggle stanza 1
خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشی
1

خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشی

نمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش ای حیرت آغوشی

2

ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من

چو مژگان می‌کنم مضرابی آهنگ خاموشی

3

از آن نامهربان منت‌کش صد رنگ احسانیم

به این حسرت‌ که ‌گاهی می‌کند یاد فراموشی

4

نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارم

نگه می‌پرورم در سایهٔ خط بناگوشی

5

به روی جلوهٔ او هر چه باداباد می‌تازم

به این یک مشت خس در بحر آتش می‌زنم جوشی

6

چنین محو خرام ‌کیست طاووس خیال من

که واکرده‌ست فردوس از بن هر مویم آغوشی

7

هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آید

ز جوهر چشمهٔ آیینه دارد آب خس پوشی

8

به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم

شنیدن داشت این افسانه گر می‌داشتم گوشی

9

ز بار حسرت دنیا دوتا گشتیم و زین غافل

که عقبا هم نمی‌ارزد به خم ‌گرداندن دوشی

10

حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل

فروغ‌ کلبه‌ام تا چند باشد شمع خاموشی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور