غزل شمارهٔ 2184
Toggle stanza 1سراغ عیش ز عمر نمانده میگیرم
11
سراغ عیش ز عمر نمانده میگیرم
اثر ز آتش در آب رانده میگیرم
22
رمید فرصت و من غرهٔ خیال که من
سوار توسن برق جهانده میگیرم
33
سحر گذشت و شب آمد بیا که باز چو شمع
رهی ز یاس به پایان رسانده میگیرم
44
به وادیی که کشد حرص تشنهکام زبان
عرق ز جبههٔ خجلت دمانده میگیرم
55
هلاک بوی لبی بودم انتظارم گفت:
غمین مشو بهکنارش نشانده میگیرم
66
مرا همین سبق از مکتب ادب کافیست
که نام یار به لب نگذرانده میگیرم
77
زناله تا نفس واپسین یقینم نیست
که دامنکه به دست فشانده میگیرم
88
به ضبط عمر سبکرو شتابم اینهمه نیست
عنان دو روز دگر هم دوانده میگیرم
99
گذشتهام به رکابگذشتگان و هنوز
سراغ خود به قفا بازمانده میگیرم
1010
سواد نامه چو صبحم نهان نمیماند
نفس دو سطر هواییست خوانده میگیرم
1111
چو شمع بیدل اگر صد رهم شهیدکنند
دیت زگردن شمشیر رانده میگیرم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

