Toggle stanza 1
چون آب روان پر مگذر بی‌خبر از خود
1

چون آب روان پر مگذر بی‌خبر از خود

کز هرچه ‌گذشتی‌، نگذشتی مگر از خود

2

در بارگه عشق نه ردی نه قبولی‌ست

ای تحفه‌کش هیچ تو خود را ببر از خود

3

گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا

کم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود

4

در پلهٔ موهومی ما کوه گران است

سنگی‌که ندارد به ترازو شرر از خود

5

چشمی بگشا منشاء پرواز همین است

چون بیضه شکستی دمدت بال و پر از خود

6

هیهات به صد دشت و در از وهم دویدیم

اما نرسیدیم به‌ گرد اثر از خود

7

گرتا به ابد در غم اسباب بمیرد

عالم همه راضی‌ست به این دردسر از خود

8

افتاد به‌گردن‌، غم پیری‌، چه توان‌کرد

زبن حلقه هم افسوس نرفتم بدر ازخود

9

سیر سر زانو هم از افسون جنون بود

افکند خیالم به جهان دگر از خود

10

سهل است ‌گذشتن ز هوسهای دو عالم

گر مرد رهی یک دو قدم درگذر از خود

11

یاران عدم تاز، غبار تپشی چند

پیش ازتو فشاندند درین دشت و دراز خود

12

واکش به تسلیکدهٔ ‌کنج تغافل

بشنو من و مای همه چون‌گوش‌کر از خود

13

ای موج‌گر احسان طلب در نظر تست

در وصل‌گهر هم نگشایی‌کمر از خود

14

آیینه شدن چیست درین محفل عبرت

هنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود

15

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت

بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور