غزل شمارهٔ 864
Toggle stanza 1رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت
11
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت
این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت
22
از صبح این چمن طربی چشم داشتیم
آخر نفس بر آینهٔ ما دمید و رفت
33
دیگر پیام ما بر جانان که میبرد
اشکی که داشتیم ز مژگان چکید و رفت
44
چندین چمن فسرد به خون امید ما
رنگ حنا گلی که مپرسید چید و رفت
55
ذوق وفای وعدهات از دل نمیرود
قاصد ثمر نبود که گویم رسید و رفت
66
لبیک کعبه، مانع ناقوس دیر نیست
اینجا فسانههاست که باید شنید و رفت
77
پرسیدم از حقیقت مرگ قلندری
گفتند بی غم تو و من، خورد و رید و رفت
88
گفتم رموز مطلب هستی بیان کنم
تا بر زبان رسید سخن لب گزید و رفت
99
گردید پیریام ادبآموز عبرتی
کز تنگنای عمر جوانی خمید و رفت
1010
وامانده بود هوش درین دشت بیکران
لغزید پای سعی و رهی شد سپید و رفت
1111
بیدل دو دم به الفت هستی نساختیم
جولان او ز دامن ما چین کشید و رفت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

