غزل شمارهٔ 2587

Toggle stanza 1
ای بسمل طلب پی خون چکیده رو
1

ای بسمل طلب پی خون چکیده رو

چون اشک هر قدر روی از خود دویده رو

2

فرصت در این‌ بهار پر افشان وحشت است

همچون نگه به هر گل و خاری رسیده رو

3

تا چند هرزه از در هر کوچه تاختن

یک قطره خون شو و ز گلوی بریده رو

4

امروزت از امل پی فردا گرفته است

ای غافل از غزل به خیال قصیده رو

5

سعی شرار اینهمه فرصت شمار نیست

یک پر زدن به همت رنگ پریده رو

6

ای بیخبر ز قامت پیری چه شکوه است

عمری‌ست بار می‌کشی اکنون خمیده رو

7

زبن گرد تهمتتی که نفس نام کرده‌اند

چون صبح دامنی که نداری کشیده رو

8

کورانه چند در پی عصیان قدم زدن

شایدکه بازگردی از این راه دیده رو

9

بی‌وحشتی رهایی ازین باغ مشکل است

از بوی‌ گل به خویش فسونها دمیده رو

10

زین خاکدان عروج تو در خورد وحشت است

بر نردبان صبح ز دامان چیده رو

11

قاصد پیام ما نفس واپسین ماست

گر محرمی ز آینه چیزی شنیده رو

12

بیدل به هر طرف کشدت کاتب قضا

مانند خامه یک خط بینی‌کشیده رو

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور