Toggle stanza 1
سرمایهٔ اظهار بقا هیچکسی کن
1

سرمایهٔ اظهار بقا هیچکسی کن

پرواز هما یمن ندارد مگسی کن

2

تا محو فنا نیست نفس ناله فشان باش

تا قافله آرام پذیرد جرسی‌ کن

3

افروختنت سوختنی بیش ندارد

گر رشتهٔ شمعی نتوان ‌گشت خسی ‌کن

4

درکوچهٔ بیباکی هر طبع غباری‌ست

کس مصلح‌ کس نیست تو برخود عسسی کن

5

بی‌کسب هوس‌ کام تمنا نتوان یافت

گیرم همه تن عشق شدی بوالهوسی کن

6

چون شمع نگاهم نفس شعله فروشی‌ست

ای سرمه بجوش از من و فریاد رسی کن

7

کثرت ز تخیلکدهٔ وهم خیالی‌ست

یک را به تصنع عدد آوازه سی کن

8

هر جا رسد اندیشه ادبگاه حضور است

تا باد چراغی نشوی بی‌نفسی کن

9

بیدل چو نگه رام تعلق نتوان شد

گو اشک فشان دانه و حیرت قفسی کن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور