Toggle stanza 1
در خیال مزن فهم خویش سازتو نیست
1

در خیال مزن فهم خویش سازتو نیست

چو شمع جیب‌تو جز بوتهٔ‌گداز تو نیست

2

زکارگاه خیالت کسی چه پرده درد

که فطرت توهم از محرمان رازتو نیست

3

به غیر نیستی از اعتبار عالم رنگ

به هرچه فخرکنی باب امتیازتو نیست

4

زدستگاه تصنع تری به آب مبند

حقیقتی‌که تو داری به جز مجاز تو نیست

5

به سایه نیز ندارد غرور خاک حساب

نشیب هرچه‌کنی فهم جزفرازتونیست

6

به غیر سجده ز خاک ضعیف منفعلی‌ست

ز جست وخیز برآ این قدر نماز تو نیست

7

تردد دو جهان آرزوی مقصد خلق

به‌عرصه‌ای‌ست‌که یک‌گام هرزه‌تاز تو نیست

8

به پردهٔ تپش دل هراز مضراب است

توگر نفس نزنی دهر نغمه‌سازتو نیست

9

زچشم بستن خود غافلی‌، امل تا چند

حریف نیم‌گره رشتهٔ دراز تو نیست

10

ز اختیار درین بزم دم مزن بیدل

جهان‌، جهان نیاز است‌، جای ناز تو نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور