غزل شمارهٔ 781
Toggle stanza 1نور دل در کشور آیینه نیست
11
نور دل در کشور آیینه نیست
لیک کس روشنگر آیینه نیست
22
آن خیالاتی که دل نقاش اوست
طاقت صورتگر آیینه نیست
33
غفلت آخر میدهد دل را به باد
زنگ جز بال و پر آیینه نیست
44
بسکه آفاق از غبار ما پر است
سادگی در دفتر آیینه نیست
55
دل ز تشویش تو و من فارغ است
عکس کس دردسر آیینه نیست
66
داغ عشقیم از مقیمان دلیم
حلقهٔ ما بر در آیینه نیست
77
دوستان باید غم دل خورد و بس
فهم معنی جوهرِ آیینه نیست
88
کدخدای وهم تاکی زیستن
خانه جز بام و در آیینه نیست
99
ذوق پیدایی نگیرد دامنم
محو زانو را سرآیینه نیست
1010
خودنمایی تا به کی هشیار باش
عالم است این منظر آیینه نیست
1111
تردماغ شرم تحقیق خودیم
ورنه می در ساغر آیینه نیست
1212
دل بپرداز از غبار ما و من
بیدل اینها زیور آیینه نیست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

