غزل شمارهٔ 9
Toggle stanza 1آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
11
آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
خلقی به جاه تکیه زد و ما زدیم پا
22
فرقی نداشت عزت و خواری در این بساط
بیدار شد غنا، به طمع تا زدیم پا
33
از اصل دور ماند جهانی به ذوق فرع
ما هم یک آبگینه به خارا زدیم پا
44
عمریست طعمهخوار هجوم ندامتیم
یارب چرا چو موج به دریا زدیم پا
55
زین مشت پر که رهزن آرام کس مباد
بر آشیان الفت عنقا زدیم پا
66
قدر شکست دل نشناسی ستمکشیست
ما بیخبر به ریزهٔ مینا زدیم پا
77
طی شد به وهم عمر، چه دنیا چه آخرت
زین یک نفس تپش به کجاها زدیم پا
88
مژگان بسته سیر دو عالم خیال داشت
از شوخی نگه به تماشا زدیم پا
99
شرم سجود او عرقی چند ساز کرد
کز جبههسودنی به ثریا زدیم پا
1010
واماندگی چو موج گهر بیغنا نبود
بر عالمی ز آبلهٔ پا زدیم پا
1111
چون اشک شمع در قدم عجز داشتیم
لغزیدنی که بر همه اعضا زدیم پا
1212
بیدل ز بس سراسر این دشت کلفت است
جز گرد برنخاست به هرجا زدیم پا

