غزل شمارهٔ 1015
Toggle stanza 1اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد
11
اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد
درپردهٔ خس و خار، آتش قفس ندارد
22
گو وهم سوده باشد بر چرخ تاج شاهان
سعی هما بلندی پیش مگس ندارد
33
خرد و بزرگ دنیا یکدست خودسرانند
خر گر فسار گم کرد سگ هم مرس ندارد
44
ای برکگل بلند است اقبال پایبوسش
رنگ حناست آنجا، کس دسترس ندارد
55
درگلشنیکه ما را دادند بار تحقیق
صبح بهار هستی بوی نفس ندارد
66
تا نالهوار گاهیزین تنگنا برآییم
افسوس دامن ما، چین ففس ندارد
77
بر حال رفتگان کیست تا نوحهای کند سر
این کاروان شفیقی غیر از جرس ندارد
88
تدبیر عالم وهم بر وهم واگذارید
اینجا پریدن چشم پروای خس ندارد
99
گردون خرام شوقیم پرگار دور ذوقیم
بیوهم تحت و فوقیم، دل پیش و پس ندارد
1010
سودا ز سر بینداز، نرد خیال کم باز
تشویق بیدماغان عشق و هوس ندارد
1111
بر فرصتی که نامش هستیست دامنافشان
بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

