غزل شمارهٔ 878
Toggle stanza 1همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت
11
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت
من و خجلت سجودیکه نریختگل به پایت
22
نه به خاکِ در بسودم نه به سنگش آزمودم
بهکجا برم سری را که نکردهام فدایت
33
نشود خمار شبنم می جام انفعالم
چو سحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت
44
طرب بهار امکان به چه حسرتم فریبد
به بر خیال دارم گل رنگی از قبایت
55
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا
به فلک فرو نیاید سر کاسهی گدایت
66
به بهار نکته سازم ز بهشت بینیازم
چمنآفرین نازم به تصور لقایت
77
نتوان کشید دامن ز غبار مستمندان
بخرام و نازها کن سر ما و نقش پایت
88
نفس از تو صبحخرمن نگه از تو گلبهدامن
تویی آنکه در بر من تهی از من است جایت
99
ز وصال بیحضورم به پیام ناصبورم
چقدر ز خویش دورم که به من رسد صدایت
1010
نفس هوسخیالان به هزار نغمه صرف است
سر دردسر ندارم من بیدل و دعایت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

