غزل شمارهٔ 163
Toggle stanza 1نیست با حسنت مجالگفتگو آیینه را
11
نیست با حسنت مجالگفتگو آیینه را
سرمه میریزد نگاهت درگلو آیینه را
22
غیر جوهر در تماشای خط نو رستهات
میکند صد آرزو دردل نموآیینه را
33
خاتم فولاد را از رنگگل بندد نگین
آنکه با آن جلوه سازد روبروآیینه را
44
صورت حالم پریشانتر ز جوش جوهر است
یادگیسویکهکرد آشفتهگو آیینه را؟
55
گرچنین شرمت نگه را محومژگان میکند
رفته رفته میبرد جوهرفروآیینه را
66
تارسدداغی بهکف صدشعلهمیبایدگداخت
یافت اسکندر به چندین جستجوآیینه را
77
درتپشگاه تمنا بیکمالی نیست صبر
عرض جوهرشد شکستآرزوآیینه را
88
دل اگر در جهدکوشد مفت احرام صفاست
هم به قدرصیقل است آب وضوآیینه را
99
حسن و قبح ماست اینجا باعث رد و قبول
ورنه یکچشم است بر زشت ونکو آیینهرا
1010
راحت دلخواهی از عرضکمال آزاد باش
تا ز جوهر نشکنی در دیده مو آیینه را
1111
صورت بیمعنی هستی ندارد امتحان
عکسگل نظارهکن اما مبو آیینه را
1212
صافی دل همگریبان چاکی رازست و بس
کو هجوم زنگ تاگردد رفوآیینه را
1313
ای بسا دلکزتحیر خاک بر سرکرده است
کجا خاکستری یابی بجوآیینه را
1414
خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا
میکند خاکستر افزون آبرو آیینه را

