غزل شمارهٔ 2062
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1چون شمع روزگاری با شعله سازکردم
11
چون شمع روزگاری با شعله سازکردم
تا در طلسم هستی سیر گداز کردم
22
قانع به یأس گشتم از مشق کج کلاهی
یعنی شکست دل را ابروی ناز کردم
33
صبح جنون نزارم شوقی به هیچ شادم
گردی به باد دادم افشای راز کردم
44
رقص سپند یارب زین بیشتر چه دارد
دل بر در تپش زد من ناله سازکردم
55
ممنون سعی خویشم کز عجز نارسایی
کار نکردهٔ دی امروز باز کردم
66
رفع غبار هستی چشمی بهم زدن داشت
من از فسانه شب را بر خود دراز کردم
77
در دشت بینشانی شبنم نشان صبحست
عشقت ز من اثر خواست اشکی نیاز کردم
88
اسباب بینیازی در رهن ترک دنیاست
کسبی دگر چه لازم گر احتراز کردم
99
مینای من زعبرت درسنگ خون شد آخر
تا می به خاطر آمد یاد گداز کردم
1010
جز یک تپش سپندم چیزی نداشت بیدل
آتش زدم به هستی کاین عقده باز کردم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

