غزل شمارهٔ 2114
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1گرنه شرابم چرا ساقی خون خودم
11
گرنه شرابم چرا ساقی خون خودم
زلف نیام از چه رو دام جنون خودم
22
شعلهٔ یاقوت من در غم پرواز سوخت
رنگی اگر بشکنم بال شگون خودم
33
با نگه آشنا انجمن الفتم
از دل وحشت غبار دشت جنون خودم
44
سعی نمود بهار سیر خزان بود و بس
ذوق شکستن چو رنگ ریخت برون خودم
55
عشرتم ازباغ دهرطرف به رنگی نبست
همچو گل از بیکسی دست به خون خودم
66
هستی موهوم نیست غیر طلسم فریب
تا نفس آیینه است محو فسون خودم
77
کیست برد از کفم دامن افتادگی
سایهام و عاشق بخت نگون خودم
88
قطرهٔ این بحر را ظاهر و باطن یکی است
هم ز برون دیدنیست آنچه درون خودم
99
بیدل ازبن طبع سست وحشی اندیشه را
رام سخن کردهام صید فنون خودم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

