Toggle stanza 1
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند
1

بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند

یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند

2

زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم

کز قد خم به سرم سایهٔ آن ابرو ماند

3

چون مه نو همه را پیش‌کماندار قضا

تیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند

4

تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیست

چینی مجلس فغفورشکست و مو ماند

5

همه رفتند ازین باغ و طلب درکار است

آنچه از فاخته‌ها ماند همین ‌کوکو ماند

6

بازمی‌داردت از هرزه‌دوی کسب کمال

نافه چون پخته شد از همرهی آهو ماند

7

گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب

رنگ در خامهٔ نقاش سر زانو ماند

8

ای حباب آینهٔ حسن وقار تو حیاست

چون عرق‌ریختی از چهره نخواهد رو ماند

9

همچو عکسی ‌که برد سادگی از آینه‌ها

هرچه در طبع تو جا کرد تو رفتی او ماند

10

فوت فرصت المی نیست‌که زایل‌گردد

رنگها رفت و به تشویش دماغم بو ماند

11

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل

دلکی بود ازین پیش در آن‌ گیسو ماند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور