Toggle stanza 1
آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش
1

آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش

یارب نصیب‌ کس نشود امتیاز خویش

2

لیلی‌ کجاست تا غم مجنون خورد کسی

از خویش رفته‌ایم به توفان ناز خویش

3

بوی خیال غیر ندارد دماغ عشق

عالم‌ گلی‌ست از چمن بی‌نیاز خویش

4

این یک نفس ‌که آمد و رفت خیال ماست

بر عرش و فرش خندد و شیب‌ و فراز خویش

5

در عالمی‌ که انجمن‌ کوری و کری است

هر نغمه پرده بست بر آهنگ ساز خویش

6

هر کس اسیر سلسلهٔ ناز دیگر است

ما و خط تو، زاهد و ریش دراز خویش

7

این بیستون قلمرو برق جمال ‌کیست

هر سنگ دارد آتش شوق‌ گداز خویش

8

بر آرزوی خلق در خلد واگذار

ما را نیاز کن به غم دلنواز خویش

9

بی‌پردگی نقاب بهار تعینیم

گل باغ رنگ دارد از اخفای راز خویش

10

از دور باش عالم نامحرمی مپرس

خلقی زده‌ست حلقه به درهای باز خویش

11

بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است

ما را که نیست راه به فهم مجاز خویش

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…