غزل شمارهٔ 1837
Toggle stanza 1آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش
11
آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش
یارب نصیب کس نشود امتیاز خویش
22
لیلی کجاست تا غم مجنون خورد کسی
از خویش رفتهایم به توفان ناز خویش
33
بوی خیال غیر ندارد دماغ عشق
عالم گلیست از چمن بینیاز خویش
44
این یک نفس که آمد و رفت خیال ماست
بر عرش و فرش خندد و شیب و فراز خویش
55
در عالمی که انجمن کوری و کری است
هر نغمه پرده بست بر آهنگ ساز خویش
66
هر کس اسیر سلسلهٔ ناز دیگر است
ما و خط تو، زاهد و ریش دراز خویش
77
این بیستون قلمرو برق جمال کیست
هر سنگ دارد آتش شوق گداز خویش
88
بر آرزوی خلق در خلد واگذار
ما را نیاز کن به غم دلنواز خویش
99
بیپردگی نقاب بهار تعینیم
گل باغ رنگ دارد از اخفای راز خویش
1010
از دور باش عالم نامحرمی مپرس
خلقی زدهست حلقه به درهای باز خویش
1111
بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است
ما را که نیست راه به فهم مجاز خویش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

