Toggle stanza 1
از دیده سراغ دل دیوانه طلب کن
1

از دیده سراغ دل دیوانه طلب کن

نقش قدم نشئه ز پیمانه طلب کن

2

از پهلوی دل شعله خرامند نفسها

ای اشک تو هم آتش از این خانه طلب کن

3

دل‌ها همه خلوتکدهٔ جلوهٔ نازند

از هر صدف آن گوهر یکدانه طلب کن

4

توفانکدهٔ جوش محیط است سرابت

از لفظ خود آن معنی بیگانه طلب‌ کن

5

ای الفت آبادی موهوم حجابت

آن‌ گنج نهان نیست تو ویرانه طلب کن

6

عمری‌ست به یادش همه تن یک دل چاکیم

چون صبح ز آیینهٔ ما شانه طلب کن

7

افسون روانی بلد جرأت ما نیست

اشکیم ز ما لغزش مستانه طلب کن

8

سر جوش تماشاکدهٔ محفل رنگیم

ما را ز همین شیشه و پیمانه طلب ‌کن

9

عالم همه در پرتو یک شمع نهانست

این سرمه ز خاکستر پروانه طلب ‌کن

10

مردی ز سر و برک غرور است بریدن

گر اره شوی ریزش دندانه طلب کن

11

بی‌کسب قناعت نتوان یافت دل جمع

از بستن منقار طلب‌، دانه طلب‌ کن

12

تا مرگ فسون من و ما مفت شنیدن

تا خواب ز خویشت برد افسانه طلب‌ کن

13

تهمت قفس الفت وهمی‌ست دل ما

این شیشه هم از طاق پریخانه طلب‌کن

14

بیدل رقم صفحهٔ ما بیخبریهاست

رو سر خط تحقیق ز فرزانه طلب‌کن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور