غزل شمارهٔ 683
Toggle stanza 1کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوست
11
کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوست
هرجا مژه بلندکنی بارگاه اوست
22
دل را برون زخود همه یکگام رفتنیست
گر برق ناله نیست نگه شمع راه اوست
33
اقبال خاکسار محبت ز بس رساست
گرد شکسته نیز درتن رهکلاه اوست
44
ای بیخبر ز صافدلان احتراز چیست
زنگیست آنکه آینه روز سیاه اوست
55
تا راه عافیت سپری، مشق عجزکن
آتش همان شکستن رنگش پناه اوست
66
از ریشهکاریِ دل وحشت ثمر مپرس
هرجا، ز خود برآمدهای هست، آه اوست
77
زان دمکه مه به نسبت رویت مقابل است
باریکی هلال لب عذرخواه اوست
88
مشکلکه دل شکیبد از آیینهداریش
خورشید هم ز هالهپرستان ماه اوست
99
حسرت شهیدیام به هوس داغ کرده است
در خاک و خون سری که ندارم به راه اوست
1010
امشب عیار حسرت بیدل گرفتهایم
هر اشک بوتهای زگداز نگاه اوست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

